گروهی از شخصیتهای عجیب و غریب در جریان مأموریتی پرهرجومرج، در جنگلی خطرناک گرفتار میشوند. آنها که با سردرگمی، مجرمان و موقعیتهای بسیار خندهدار روبرو هستند، باید برای زنده ماندن و یافتن راه خروج با یکدیگر همکاری کنند.
سه سال پیش، تاید، آدمکش، با امتناع از اجرای دستور قتل، به سازمان خود خیانت کرد. پس از فرار از مرگ، او نام مستعار مینگهویی را برای خود برگزید و در شهری کوچک به همراه خواهر نابینایش مینگژو، در انزوا زندگی کرد و یک کافیشاپ را اداره میکرد. یک تصادف محل اختفای آنها را لو میدهد و همدستان سابقشان آنها را ردیابی میکنند و مینگژو را در یک تعقیب و گریز دستگیر میکنند. چائو شی برای نجات خواهرش مجبور میشود به بازی قتل بازگردد و هویت پنهان او در میان تیراندازی آشکار میشود.
در جزیرهای در کارولینای شمالی، جایی که دار و ندارها زندگی میکنند، جان بی و گروه دوستان صمیمیاش در حین جستجوی گنج گمشده، با رمز و راز و ماجراجویی روبرو میشوند.
وقتی «آشیش» برای نخستین بار با والدین دوستدخترش دیدار میکند، اختلاف سنی آنها خشم خانواده را برمیانگیزد و منجر به طرح نقشهای دیوانهوار برای بیرون راندن او از زندگی دخترشان میشود.
در آیندهای ویرانشده و سمی، جامعهای در یک سیلو زیرزمینی غولپیکر وجود دارد که صدها طبقه را در اعماق فرو میبرد. در آنجا، مردان و زنان در جامعه ای پر از مقررات زندگی می کنند که معتقدند برای محافظت از آنها طراحی شده است.
«سان»، دختر ۱۴ ساله، داستانی را بر اساس ماجرای شگفتانگیزی که پدربزرگ مرحومش تعریف کرده بود، نوشته و با موفقیت منتشر کرده است؛ داستانی درباره کودکی وحشی به نام «هادارا» که پس از جدا شدن از خانوادهاش در جریان یک طوفان، توسط گروهی از شترمرغها نجات مییابد و سپس در دل صحرا و در میان حیوانات وحشی — از جمله بهترین دوستش، یک روباه صحرایی — بزرگ میشود. وقتی سان از سوی جامعهای محلی که از کتاب او باخبر شدهاند برای سفر به صحرای بزرگ آفریقا (صحرا) دعوت میشود، با «خاروبا» — دختری عشایر و همسنوسال خود — آشنا شده و درمییابد که هادارا ممکن است چیزی فراتر از صرفاً یک شخصیت در قصههای پیش از خواب باشد.
لوسی هر شب دقیقاً رأس ساعت ۳:۳۳ بامداد از خواب بیدار میشود. مدتهاست که هیچچیز در زندگیاش معنا و مفهومی ندارد؛ اما پاسخها جایی در آن بیرون، در انتهای ردپای یک رشته قتلهای بیرحمانه، نهفتهاند.