سانی صاحب یک مزرعه کوچک پرورش دام و طیور است و همراه با مادرش، سومیترا، زندگی ساده و بیپولی اما سرشار از شادی را سپری میکند. آنها تصمیم میگیرند مزرعه را مدرنسازی کنند؛ بنابراین سومیترا راهی خارج از کشور میشود تا تجهیزات جدیدی برای مزرعه تهیه کند و سانی را مسئول اداره آن میگذارد. یک روز، سانی هنگام توزیع تخممرغ و مرغ با دختری به نام «روما سینگ» برخورد میکند و پس از یک مشاجره جزئی، کارشان به دعوا میکشد؛ سانی به روما پیشنهاد میدهد که به عنوان بخشی از تنبیه، بازسازی خانه مزرعه را بر عهده بگیرد. آنها خیلی زود درمییابند که در دوران کودکی دلباخته یکدیگر بودهاند و تلاش میکنند آن عشق را دوباره احیا کنند. آنها در این راه موفق میشوند و تصمیم به ازدواج میگیرند، اما با مخالفت شدید پدر روما — یعنی «سردار دینش سینگ گیرجی»، تاجر ثروتمند و سرشناس — روبرو میشوند؛ مردی که از هیچ تلاشی برای جلوگیری از دیدار سانی و روما، چه رسد به ازدواج آنها، دریغ نمیکند.