

«یونیک» پس از پایان خدمت سربازی، به اتهام دروغینِ ضربوشتم راهی زندان میشود. او پس از آزادی، برای شروعی دوباره به اوهایو میرود و با تنها خویشاوندِ باقیماندهاش، «رمزی»، ارتباط برقرار میکند. اما ماجرایی شوم در این شهر در جریان است؛ کلانترِ نژادپرست و دارودستهی متعصبِ همفکرش، همگی خوی خشونتطلبی دارند و رازی هولناک را دربارهی ناپدید شدنِ زنجیرهایِ مردان جوان سیاهپوست پنهان کردهاند. وقتی آنها «یونیک» را هدف قرار داده و زندگیاش را زیر و رو میکنند، این سرباز سابق چارهای جز این نمیبیند که با تمام قوا به جنگ کلانتر و نوچههایش برود.