

کمال تصمیم میگیرد زندگیاش را به سمت بهتر شدن تغییر دهد، و به همین دلیل بلژیک را برای کمک به قربانیان جنگ در سوریه ترک میکند. اما وقتی به آنجا میرسد، مجبور میشود به یک گروه شبهنظامی بپیوندد و در رقه سرگردان میشود. در خانه، برادر کوچکترش نسیم به سرعت طعمه آسانی برای استخدامکنندگان رادیکال میشود که قول میدهند او را دوباره با برادرش پیوند دهند. مادرشان، لیلا، برای محافظت از تنها چیزی که برایش باقی مانده است، یعنی کوچکترین پسرش، میجنگد.