ماریوس، پزشک ارشد بیمارستانی در زادگاه کوچک خود، پس از مرگ همسرش به تنهایی پسر نوجوانی به نام «ایوان» را بزرگ میکند. او پزشکی با اعتمادبهنفس و حرفهای است که هیچ اطلاعی از کارهای شبانهی پسرش ندارد؛ پسری که همراه با گروهی از افراد نقابدارِ خودسر، در شهر دوچرخهسواری کرده و به خودروها آسیب میرسانند. دنیای ماریوس زمانی دستخوش تلاطم میشود که درمییابد پلیس به پسرش به اتهام ارتکاب قتل مشکوک شده است.