از زمان تولد، زندگی مریم هرگز از وحشت و سایهی یک جن رها نبوده است. تا اینکه سرانجام نامهای مرموز دریافت کرد که همیشه جلویش ظاهر میشد، نامه همیشه ظاهر میشد، حتی با اینکه دور انداخته شده، پاره شده و حتی سوزانده شده بود. او میدانست چیزی نامرئی او را تعقیب میکند. آن موجود به او قول داده بود که او را ترک نکند، در هر قدم به او میچسبید و با صدایی که فقط خودش میتوانست بشنود، زمزمه میکرد. هر چه مریم بیشتر سعی میکرد فرار کند، بندها او را محکمتر نگه میداشتند. تا اینکه کم کم، دیگر مطمئن نبود... آیا او هنوز به عنوان خودش زندگی میکرد یا برای همیشه به آن موجود تعلق داشت؟