راگاوا، که یک مرکز صبحانه در روستای خود اداره میکند، رویای راهاندازی یک هتل کوچک در شهر را در سر میپروراند. برخلاف میل پدرش، او قصد دارد به همراه دوستش گوپال، یک مغازه قدیمی بخرد. اتفاقاً این مغازه متعلق به ناگسوارا رائو، پدر معشوقهاش ساندیا، است. زندگی عاشقانه راگاوا و رویای او برای تأسیس هتل خودش چگونه با هم برخورد خواهند کرد؟